آخرین آرزوی دلم

یک روز می رسد که در آغوش گیرمش، هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای ...

پیچ و خم زندگی

بعد از مدتها دوباره اومدم میدونم دیگه کسی نمیخونه ولی مینویسم شاید یه روزی پسرم بخونه چقدر این مدت اتفاقات عجیب افتاد مامانم یهویی مریض شد چند روز بستری بود چقدر اذیت شدیم... داداشم ازدواج کرد... اعتراض و اختشاش شد ...  جنگ شد..    چقدر هم وطن از دست دادیم   همیشه از جنگ میترسیدم میگفتم اگه جنگ بشه سالها به عقب برمیگردیم و مدتها طول میکشه دوباره به روز بشیم  .چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد خدا عاقبتمون رو بخیر کنه این روزا حسابی با پسرم سرگرمم .تنها دلخوشی زندگیمونه... وروجک بامزه خدایا عاقبتشو بخیر کنن و  همه بچه های معصوم رو در پناه خودت حفظ کن ...
31 فروردين 1405
1